که من سالهاست به آن چشم دوخته ام...
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر خانواده خانه سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
بیمار دیگر در مدت یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
ادامه مطلب...
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق.
من این جزیره سرگردان را
از اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
اما... گوش کن این انسانه حرف داره برای گفتن اما مدتی می گذره و آشیانه ی قدیمی انسانه اون دنیای افسانه ای خراب می شه خورد می شه یه جورایی غیر قابل تحمل می شه
روزای اول قابل تحمله توی انسان شعار میدی که همه چی خوب می شه اما می گذره و می گذره و می گذره احساس میکنی داری خورد میشی یک ماه دو ماه سه ماه بازم صبر کنم؟ چهار ماه پنج ماه یکسال دیگه نمی تونم واقعا نمی تونم لعنتی بنگ...
خورد شدم همینو می خواستی؟ قلبمو شکستی!!!
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم.
حمید مصدق
یکی از آن دو مرد قد بلند مجبور شد آمپولی را به بدن مرد دیوانه فرو کند تا اورا بیهوش کند او را داخل ماشین کردند و رفتند.
جمعیت متفرق شد مرد آن طرف خیابان نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد ناگهان پسر بچه ای را کنار خود دید که به کت شلوار و کفش های آن مرد خیره شده است نگاه مرد به کفش هایش افتاد یادش رفته بود دمپایی اش را با کفش های آن مرد به ظاهر دیوانه عوض کند.
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانه ی ما می ماند
جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست این صبر هراسنده ولی یارم نیست
دندان به جگر نهادنی می باید اما چه کنم صبر جگر دارم نیست
چه گل هایی! چه گل هایی!
که از باغ صدای تو به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید.
شفیعی کدکنی
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو میتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
قیصر امین پور
وقت است که دست از دهن بردارم از دست غمت هزار بیداد کنم

