تبليغاتX
قلم جوان
قلم جوان
ادبیات داستان شعر
واین صدای لرزش ثانیه هاست

که من سالهاست به آن چشم دوخته ام...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 مرداد1388 توسط سنجاقک

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر خانواده خانه سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
بیمار دیگر در مدت یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مرداد1388 توسط سنجاقک
من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق.

من این جزیره سرگردان را

از اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 توسط سنجاقک
تو این کره ی خاکی هر انسانی دنیای خاص خودشو داره دنیایی که فکر می کنه بهترینه دنیا یی که توش احساس راحتی می کنه و دوستش داره کم کم می گذره

 اما... گوش کن این انسانه حرف داره برای گفتن اما مدتی می گذره و آشیانه ی قدیمی انسانه اون دنیای افسانه ای خراب می شه خورد می شه یه جورایی غیر قابل تحمل می شه

روزای اول قابل تحمله توی انسان شعار میدی که همه چی خوب می شه  اما می گذره و می گذره و می گذره احساس میکنی داری خورد میشی یک ماه دو ماه سه ماه بازم صبر کنم؟ چهار ماه پنج ماه یکسال دیگه نمی تونم واقعا نمی تونم لعنتی بنگ...

خورد شدم همینو می خواستی؟ قلبمو شکستی!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 اردیبهشت1388 توسط سنجاقک
ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازش بار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم.

حمید مصدق


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 توسط سنجاقک
آن طرف خیابان به مردی که پیراهن سفید پوشیده بود نگاه می کرد آن مرد فریاد می زد که مرا کجا می برید دو مرد قد بلند سفید پوش دست او را می کشیدند و می خواستند او را سوار ماشین کنند اما او مقابله می کرد.

یکی از آن دو مرد قد بلند مجبور شد آمپولی را به بدن مرد دیوانه فرو کند تا اورا بیهوش کند او را داخل ماشین کردند و رفتند.

جمعیت متفرق شد مرد آن طرف خیابان نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد ناگهان پسر بچه ای را کنار خود دید که به کت شلوار و کفش های آن مرد خیره شده است نگاه مرد به کفش هایش افتاد یادش رفته بود دمپایی اش را با کفش های آن مرد به ظاهر دیوانه عوض کند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط سنجاقک
مجنون به من بی سر و پا می ماند        غمخانه ی من به کربلا می ماند

جغدی به سرای من فرود آمد و گفت       کاین خانه به ویرانه ی ما می ماند

 

جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست         این صبر هراسنده ولی یارم نیست

دندان به جگر   نهادنی   می باید         اما چه کنم  صبر  جگر دارم  نیست


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط سنجاقک
اگر می شد صدا را دید

چه گل هایی! چه گل هایی!

که از باغ صدای تو به هر آواز می شد چید

اگر می شد صدا را دید.

شفیعی کدکنی


نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین1388 توسط سنجاقک
من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتوانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

قیصر امین پور


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 فروردین1388 توسط سنجاقک
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم         آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

وقت است که دست از دهن بردارم  از دست غمت هزار بیداد کنم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سنجاقک
Blog Skin